تو را که می بینم یاد جوانی های رهبرم می افتم ای شاگرد احمد متوسلیان که حالا برای خودت یک پا مرد شده ای. آن روزها “آقا”ی ما هم مثل تو زیر عبای قهوه ای لباده آبی می پوشید و وقتی سخن می گفت دستانش را به تناسب کلمات تکان می داد و گاه که می خواست به نکته ای اشاره کند از انگشت اشاره مدد می گرفت و تو هم دقیقا به “آقا”ی ما رفته ای و از زیر عمامه ات چند تار مو بیرون زده بر بلندای پیشانی. سید! حالا مولای ما قبا می پوشد و ما با دیدن لباده تو یاد جوانی های رهبرمان می افتیم. چقدر شبیه “آقا”ی مایی و چه محکم چون مولای ما ایستاده ای. سید! تو داری با معاویه می جنگی و ما با طلحه و خامنه ای فرمانده همه ماست. تویی که با دشمن امروز می جنگی و مایی که با دوست دیروز، مقتدای هر دوی مان خامنه ای است. من کاری با شناسنامه تو ندارم. برای من مهم ضربان قلب توست. تو اگر حتی ایرانی نباشی اما داری به جای ما می جنگی و اگر اسلحه را زمین بگذاری، اسرائیل برای از نیل تا فرات خواب بدی دیده است. سید! پریشان کن خواب شب را. چشم ستاره ها به دستان توست. ظهور نزدیک است و خدا تو را به مولای ما داده تا خیالش بابت جبهه صفین راحت باشد. ما چه مذاکره ای با معاویه می توانیم داشته باشیم، وقتی علیه تو شمشیر کشیده و دست تو خالی است. اسلحه ای که ما تقدیمت می کنیم دعاست و چون تو لابد ایرانی نیستی، در “مکتب ایران” جایی نداری. سید! ای رهبر عربی! در “مکتب خامنه ای” تو سردار ارشد سپاه ماهی و بی آنکه ایرانی باشی، داری به جای ما می جنگی. تو درس خارج را داخل سنگرهای جنوب خوانده ای و در حوزه علقمه به درجه اجتهاد رسیده ای. من به تو حق می دهم خامنه ای را امام صدا کنی و مرجع تقلیدت مولای ما باشد. من به تو حق می دهم ببوسی شانه های ماه را. من به تو حق می دهم جنگ ۳۳ روزه را بنویسی به حساب علی. من به تو حق می دهم عاشق مولای ما باشی. من به تو حق می دهم که رنگ پرده پشت سرت را با لباده ای که می پوشی، همانطور تنظیم کنی، که پرده بیت رهبری با قبای مولای ما تنظیم است. من به تو حق می دهم که در ریزه کاریها هم از علی تقلید کنی. تو مرا یاد جوانی های “آقا” می اندازی و انگار خامنه ای، جوان شده، وقتی تو سخن می گویی. سید! از راه دور چه خوب شاگردی می کنی ماه را. نمی دانم تو را سرباز ماه بخوانم یا فرمانده ستاره ها اما هر چه باشد تو را حاج احمد پرورش داده و وقتی سن و سالی نداشتی چمران به تو یاد داد چگونه بایستی در برابر باد. سید! طوفان هم از پس تو بر نمی آید و فقط کافی است هر جا که احساس کردی دستت خالی است به آسمان نگاه کنی و ماه را ببینی. سید! تو با همین چشمهای خودت خواهی دید که شب محو خواهد شد. تا سحر راهی نمانده. بگذار تاریکی آخرین زور خود را هم بزند. چشم خورشید و ماه به توست و قبه الصخره، قدس، غزه، کرانه باختری، چشم امید به تو دوخته اند. سید! به جای مجسمه داوود، از جگر تو باید طلا ساخت و آن را نصب کرد در گوشه دل دخترک آواره فلسطینی. تو حالا برایش شده ای اسطوره، بی آنکه شناسنامه ات فلسطینی باشد. تو از ما ایرانی تری و از قدس، مقدس تر. شناسنامه تو را باید جهانی کنند. مهم نیست تو در کجا به دنیا آمده باشی. مهم مادر توست که فاطمه است. مهم ملیت تو نیست. حریت توست. من روزی به تو رای خواهم داد، حتی اگر ایرانی نباشی. آن روز همه از یک نژادیم و داریم برای دنیا برای کل دنیا، دنبال یک رئیس جمهور مکتبی می گردیم. آن روز امام ما خورشید است و ماه هم سفیر نور است در سفینه نجات. آن روز عجب دنیای قشنگی است.

حسین قدیانی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 مرداد 1389    | توسط: بصیر    |    |
نظرات()